تبليغاتX
آرمانشهر پاندورا

آرمانشهر پاندورا

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي...شيطان تو را به بهشت باز گرداند

بعضی ها عددی نبودند و ما آن ها را به توان رساندیم


پایان


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 2:19  توسط خودم  | 

حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود...
قیصر امین پور
- کارم تو این وبلاگ تموم شد آدرس وبلاگ جدید و برای دوستای عزیزم میل میزنم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 19:48  توسط خودم  | 

دوست داشتن مثل آتیش بازی میمونه از یه نقطه کوچولو شروع میشه وقتی به اوج میرسه انقد قشنگه و رنگارنگ که جز نگاه کردن بهش و لذت بردن ازش چیزی نمی فهمی بعد تموم میشه از فردا دیگه چیزی از اون یادت نمیاد...

- خدارو شکر همه چی خوب و عالیه.....

- شاید بلاگمو عوض کردم شاید ....دوست دارم فقط دوستام نوشته هامو بخونن عوض کردم خبرتون میکنم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 23:52  توسط خودم  | 

ميزي براي کار
کاري براي تخت
تختي براي خواب
خوابي براي جان
جاني براي مرگ
مرگي براي ياد
يادي براي سنگ
این بود زندگی....

حسین پناهی


- وسایل اتاقمو جمع کردم همه ی تابلو ها و دکوریای تو اتاقو شوهر دادم رفت:دی جا باز شد برای وسایل جدید.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 20:38  توسط خودم  | 

شبی بارانی

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استکان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش کنيم

حسین پناهی

- یه رهگذر اومده نوشته تیر میکشه درد داره!!!!؟؟؟؟؟؟!!!! اگه پست قبلو میگی من تو فیس بوکمم گذاشتم و دوستام نظرات جالبی دادن...زندگی هم آرومه هم زیبا نه تیری میکشه نه دردی داره خدا رو شکر....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 14:21  توسط خودم  | 

بايد باكره باشى.......بايد پاك باشى.......براى ِ آسايش ِ خاطر مردانى كه.......پيش از تو پرده ها دريده اند.......چرايش را نميدانى.......فقط ميدانى قانون استــ.......سنتــ استــ......دين استــ.......قانون و سنتــ را ميدانى مردان ساخته اند.......اما در خلوتــ مى انديشى.......به مرد بودن خدا .......و گاهى فكر ميكنى شايد خدا را نيز مردان ساخته اند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 16:13  توسط خودم  | 

بعضی آدما موجودات جالبی هستن برای فراموش کردن شروع میکنن به خیال بافی و این ذهنیتو میسازن فلانی وضعش خرابه و.... باید فراموشش کرد....تو ایران تا زمانی که بخوای خوب باشی سالم زندگی کنی  اگه زن باشی میشی یه روسپی و اگه مرد باشی میشی یه هرزه و بالعکسش اگه سالم زندگی نکنی میشی یه خانوم یه آقا یه زن یا یه مرد واقعی...

- اس ام اس امده من باید امروز ببینمت..................مثلا من امروز سورپرایز میشم....

- سخت ترین قسمت زندگی آدم اینه که یه پسر 20 ساله بگه عاشقتم:دی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 12:6  توسط خودم  | 

به من بگوييد
فرزانه گان رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشيدي را تصوير مي كنيد
كه ترسيمش
سراسر خاك را خاكستر نمي كند ؟

  حسین پناهی


-


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 16:11  توسط خودم  | 


زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست:
نگاه سرد زندانبان!
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی!
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه!
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است!
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده!
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد؟

نمی دانم، نمی دانم

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 13:53  توسط خودم  | 

شیعه یا سنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز به این نتیجه رسیدم که خدا تنهاس

به یه نفر  سنی میگی  من مذهب ندارم من دین دارم  میگه چون مذهب درستی نداشتی میگم دین دارم میگه نماز خوندنت مثل شیعه هاس میگم عبادت چه فرقی میکنه چطور باشه اگه من مثل سنی ها نماز بخونم میرم بهشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(بهشت و به بها میدن نه بهانه)

به یه نفر  شیعه میگی  من مذهب ندارم میگه سنی شدی میگم بابا من دین دارم مذهب ندارم میگه پس کافری میگم خدارو قبول دارم پس کافر نیستم میگه چرا نماز میخونی مهر نمیزاری سنی شدی دیگه؟میگم مهم عبادته نه طریقه ی عبادت .....

هر کسی نقش خویشتن بیند در آب

همه خودشونو برتر میبینن شیعه سنی مسیحی کلیمی ...اصل دین که خداس رو فراموش کردیم و بفکر برتری جویی و فخر فروشی...سنی دنبال حقوق اجحاف شده شیعه با زیارت عاشورا کلی نفرین و ناله به گذشتگان اراضی بهشت خیالیشو زیاد میکنه بقیه هم بهمین ترتیب ......

خدا تنهاس

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 12:55  توسط خودم  |